<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>رگا</title>
		<link>https://blogroga.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://blogroga.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>چرا بچه برای احیا نیامدند...؟</title>
			<link>https://blogroga.kowsarblog.ir/چرا-بچه-برای-احیا-نیامدند</link>
			<pubDate>23:06:00 +0430 پنجشنبه، 25 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>حديثه يگانه پور</dc:creator>
			<category domain="main">شهدا</category>			<guid isPermaLink="false">993040@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;برخی از رزمندگان ، سهمیه ناهارشان را می گرفتند، اما آن را به هم رزم هایشان میدادند و خودشان روزه می گرفتند.&lt;br /&gt;
اولین بار که در جبهه رفتم، نزدیک شب قدر بود. شب قدر که رسید ، به اتفاق چندین تن از هم رزم هایم ، به محل برگزاری مراسم احیا رفتم.&lt;br /&gt;
از مجموع 350 نفر افراد گردان ، فقط بیست نفر آمده بودند. تعجب کردم&amp;#8230;!&lt;br /&gt;
شب دوم هم همین طور بود . برایم سؤال شده بود که چرا بچه ها برای احیا نیامدند، نکند خبر نداشته باشند&amp;#8230;؟!&lt;br /&gt;
از محل برگزاری احیا بیرون رفتم . پشت مقر ما صحرایی بود که شیارها و تل زیادی داشت .&lt;br /&gt;
به سمت صحرا حرکت کردم ، وقتی نزدیک شیارها رسیدم، دیدم در بین هر شیار، رزمنده ای رو به قبله نشسته و قرآن را روی سرش گرفته و زمزمه میکند . چون صدای مراسم احیا از بلندگو پخش میشد، بچه ها صدا را می شنیدند و در تنهایی و تاریکی حفره ها ، با خدای خود راز و نیاز میکردند.&lt;br /&gt;
بعدها متوجه شدم آن بیست نفر هم که برای مراسم عزاداری و احیا آمده بودند، مثل من تازه وارد بودند.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blogroga.kowsarblog.ir/چرا-بچه-برای-احیا-نیامدند&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برخی از رزمندگان ، سهمیه ناهارشان را می گرفتند، اما آن را به هم رزم هایشان میدادند و خودشان روزه می گرفتند.<br />
اولین بار که در جبهه رفتم، نزدیک شب قدر بود. شب قدر که رسید ، به اتفاق چندین تن از هم رزم هایم ، به محل برگزاری مراسم احیا رفتم.<br />
از مجموع 350 نفر افراد گردان ، فقط بیست نفر آمده بودند. تعجب کردم&#8230;!<br />
شب دوم هم همین طور بود . برایم سؤال شده بود که چرا بچه ها برای احیا نیامدند، نکند خبر نداشته باشند&#8230;؟!<br />
از محل برگزاری احیا بیرون رفتم . پشت مقر ما صحرایی بود که شیارها و تل زیادی داشت .<br />
به سمت صحرا حرکت کردم ، وقتی نزدیک شیارها رسیدم، دیدم در بین هر شیار، رزمنده ای رو به قبله نشسته و قرآن را روی سرش گرفته و زمزمه میکند . چون صدای مراسم احیا از بلندگو پخش میشد، بچه ها صدا را می شنیدند و در تنهایی و تاریکی حفره ها ، با خدای خود راز و نیاز میکردند.<br />
بعدها متوجه شدم آن بیست نفر هم که برای مراسم عزاداری و احیا آمده بودند، مثل من تازه وارد بودند.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blogroga.kowsarblog.ir/چرا-بچه-برای-احیا-نیامدند">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blogroga.kowsarblog.ir/چرا-بچه-برای-احیا-نیامدند#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blogroga.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=993040</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>باید خیلی مراقب بود که دلشون نلرزد...!!!</title>
			<link>https://blogroga.kowsarblog.ir/باید-خیلی-مراقب-بود-که-دلشون-نلرزد</link>
			<pubDate>15:39:00 +0430 یکشنبه، 21 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>حديثه يگانه پور</dc:creator>
			<category domain="alt">شهدا</category>
<category domain="main">خاطره</category>			<guid isPermaLink="false">991086@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;ما با حسین آقا هر پنج شنبه بعد از ظهر بهشت رضا گلزار شهدا می رفتیم و ایشون ویژه قطعه مدافعان حرم میرفتن.&lt;br /&gt;
توی این قطعه ایشون نسبت فامیلی شون رو با ما کلا از یاد می بردن، و پیش ما نبودن.&lt;br /&gt;
دفعات اول فکر می کردم که ایشون چون خودشون خیلی تلاش می کنن برای رفتن و خیلی به شهدا متوسل میشن، حال روحی شون ایجاد می کنه که تنها باشن، یک بار پنج شنبه که تو قطعه 30 مدافعان حرم بودیم، فاطمه باباش رو بلند صدا کرد حسین آقا از دور اشاره کرد که برو جای ماشین، بعدا به ما گفت اینجا که میام، نزدیک من نیاین، اینجا همسران شهدا، و فرزندان شهدایی هستند که هم سن شما هستند، باید خیلی مراقب بود. دلشون نلرزد&amp;#8230;&amp;#8230;.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;راوی: همسر شهید مدافع حرم حسین محرابی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blogroga.kowsarblog.ir/باید-خیلی-مراقب-بود-که-دلشون-نلرزد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما با حسین آقا هر پنج شنبه بعد از ظهر بهشت رضا گلزار شهدا می رفتیم و ایشون ویژه قطعه مدافعان حرم میرفتن.<br />
توی این قطعه ایشون نسبت فامیلی شون رو با ما کلا از یاد می بردن، و پیش ما نبودن.<br />
دفعات اول فکر می کردم که ایشون چون خودشون خیلی تلاش می کنن برای رفتن و خیلی به شهدا متوسل میشن، حال روحی شون ایجاد می کنه که تنها باشن، یک بار پنج شنبه که تو قطعه 30 مدافعان حرم بودیم، فاطمه باباش رو بلند صدا کرد حسین آقا از دور اشاره کرد که برو جای ماشین، بعدا به ما گفت اینجا که میام، نزدیک من نیاین، اینجا همسران شهدا، و فرزندان شهدایی هستند که هم سن شما هستند، باید خیلی مراقب بود. دلشون نلرزد&#8230;&#8230;.</p>

<p>راوی: همسر شهید مدافع حرم حسین محرابی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blogroga.kowsarblog.ir/باید-خیلی-مراقب-بود-که-دلشون-نلرزد">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blogroga.kowsarblog.ir/باید-خیلی-مراقب-بود-که-دلشون-نلرزد#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blogroga.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=991086</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>من خاک پای شماهام..!!</title>
			<link>https://blogroga.kowsarblog.ir/من-خاک-پای-شماهام</link>
			<pubDate>16:02:00 +0430 جمعه، 19 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>حديثه يگانه پور</dc:creator>
			<category domain="alt">شهدا</category>
<category domain="main">خاطره</category>			<guid isPermaLink="false">989630@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;یه بار که در منطقه حسابی از بچه ها کار کشیده بود و به قول معروف عرقشون رو درآورده بود، جمعشون کرد و بهشون گفت: نکنه فکر کنین که فلانی ما را آموزش میده ، من خاک پاهای شماهام. من خیلی کوچکتر از شماهام اگه تکلیف نبود هرگز این کار رو نمی کردم. ولی دلش رضا نداده بود و با گریه از همه خواست که دراز بکشن، همه تعجب کرده بودن که می خواد چیکار کنه، همه که خوابیدن اومد پایین پای تک تک بچه ها و دست می کشید به کف پوتین بچه ها و خاکش رو می مالید رو پیشانیش می گفت: من خاک پای شماهام&lt;/p&gt;


&lt;p&gt;شهید ابراهیم همت&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blogroga.kowsarblog.ir/من-خاک-پای-شماهام&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه بار که در منطقه حسابی از بچه ها کار کشیده بود و به قول معروف عرقشون رو درآورده بود، جمعشون کرد و بهشون گفت: نکنه فکر کنین که فلانی ما را آموزش میده ، من خاک پاهای شماهام. من خیلی کوچکتر از شماهام اگه تکلیف نبود هرگز این کار رو نمی کردم. ولی دلش رضا نداده بود و با گریه از همه خواست که دراز بکشن، همه تعجب کرده بودن که می خواد چیکار کنه، همه که خوابیدن اومد پایین پای تک تک بچه ها و دست می کشید به کف پوتین بچه ها و خاکش رو می مالید رو پیشانیش می گفت: من خاک پای شماهام</p>


<p>شهید ابراهیم همت</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blogroga.kowsarblog.ir/من-خاک-پای-شماهام">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blogroga.kowsarblog.ir/من-خاک-پای-شماهام#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blogroga.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=989630</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بیایید براتون گردو آوردم!!</title>
			<link>https://blogroga.kowsarblog.ir/بیایید-براتون-گردو-آوردم</link>
			<pubDate>18:03:00 +0430 پنجشنبه، 21 فروردین 1399</pubDate>			<dc:creator>حديثه يگانه پور</dc:creator>
			<category domain="main">شهدا</category>			<guid isPermaLink="false">958191@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;#8220;شهید ابراهیم هادی&amp;#8221;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اوج خونسردی&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بچـه‌هـای محـل مشغـول بازی بودند که ابراهیـم وارد کوچه شد. بازی آن‌قدر گرم بود که هیچ‌کس متوجه حضور ابراهیم نشد. یکی از بچه‌ها توپ را محکم به طرف دروازه شوت کرد؛ اما به جای اینکه به تور دروازه بخورد، محکم به صورت ابراهیم خورد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بچه‌ها بی‌معطلی پا به فرار گذاشتند. با آن قد و هیکلی که ابراهیم داشت، باید هم فرار می‌کردند! صورت ابراهیم سرخِ سرخ شده بود. لحظه‌ای روی زمین نشست تا دردش آرام بگیرد. همین‌طور که نشسته بود، پلاستیک گردو را از ساک دستی‌اش درآورد؛ کنار دروازه گذاشت و داد زد: «بچه‌ها کجا رفتید؟! بیایید براتون گردو آوردم».&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;منبع: کتــاب سلام بر ابراهیم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blogroga.kowsarblog.ir/بیایید-براتون-گردو-آوردم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">&#8220;شهید ابراهیم هادی&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">اوج خونسردی</p>
<p style="text-align: justify;">بچـه‌هـای محـل مشغـول بازی بودند که ابراهیـم وارد کوچه شد. بازی آن‌قدر گرم بود که هیچ‌کس متوجه حضور ابراهیم نشد. یکی از بچه‌ها توپ را محکم به طرف دروازه شوت کرد؛ اما به جای اینکه به تور دروازه بخورد، محکم به صورت ابراهیم خورد.</p>
<p style="text-align: justify;">بچه‌ها بی‌معطلی پا به فرار گذاشتند. با آن قد و هیکلی که ابراهیم داشت، باید هم فرار می‌کردند! صورت ابراهیم سرخِ سرخ شده بود. لحظه‌ای روی زمین نشست تا دردش آرام بگیرد. همین‌طور که نشسته بود، پلاستیک گردو را از ساک دستی‌اش درآورد؛ کنار دروازه گذاشت و داد زد: «بچه‌ها کجا رفتید؟! بیایید براتون گردو آوردم».</p>
<p style="text-align: justify;">منبع: کتــاب سلام بر ابراهیم</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blogroga.kowsarblog.ir/بیایید-براتون-گردو-آوردم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blogroga.kowsarblog.ir/بیایید-براتون-گردو-آوردم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blogroga.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=958191</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>فاتح خرمشهر شهید شد!!!</title>
			<link>https://blogroga.kowsarblog.ir/فاتح-خرمشهر-شهید-شد</link>
			<pubDate>12:39:00 +0330 شنبه، 3 اسفند 1398</pubDate>			<dc:creator>حديثه يگانه پور</dc:creator>
			<category domain="main">شهدا</category>
<category domain="alt">خاطره</category>			<guid isPermaLink="false">902209@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://lh3.googleusercontent.com/proxy/-qrtgs9SeTI22NJoQ6gpHaS_WZ2NcCgyCp5W2URD-gKf_tPV6u6WGV0hlcQXaUgvOTbo0lq06q9VNDlCq3Q3FGYj4dLUv49r7irO_TRbuxQ&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;512&quot; height=&quot;239&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;&quot;&gt;شهید سلیمانی:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;&quot;&gt;«من باورم این بود که وقتی خبر شهادت حاج احمد گفته می‌شود، حداقل تیتر همه روزنامه‌های ما این جمله باشد که: «فاتح خرمشهر شهید شد.» همان طوری که بزرگی از ما در ادبیات، در هنر، در هر چیزی از بین می‌رود یا فوت می‌کند، ما بلافاصله برای او تیتری داریم. مثلاً پدر علم ریاضی ایران از دنیا رفت. فکر می‌کنم حقی که احمد به گردن ملت ایران دارد، با حقی که دیگر اندیشمندانی که مورد تجلیل هستند و به حق هم مورد تجلیل بودند، کمتر نباشد و شاید در ابعادی بیشتر باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;&quot;&gt;خب، ما با احمد خیلی رفیق بودیم. هرچند من نمی‌دانم احمد بیشتر من را دوست داشت یا من بیشتر او را دوست داشتم. همیشه در ذهنم این بود که‌ای کاش می‌شد من یک طوری به احمد ثابت کنم که چقدر دوستش دارم. فکر می‌کردم بهترین چیزی که می‌تواند این را ثابت کند، این باشد که مثلاً من یک کلیه بدهم به احمد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;&quot;&gt;وقتی احمد در جمع ما بود، تداعی همه زندگی‌مان را می‌کرد؛ هر چیزی که در زندگی به آن خوش بودیم. چهره باکری را در احمد می‌دیدیم، خرازی را در احمد می‌دیدیم. زین‌الدین را در احمد می‌دیدیم. همت را در احمد می‌دیدیم. خیلی از شهدا را ما در احمد خلاصه می‌دیدیم. شما وقتی یک کسی یادگار همه یادگاری‌هایت است، یادگار همه دلبستگی‌هایت است، یادگار همه بهترین دوران عمرت است، این را از دست می‌دهی، این یک از دست دادن معمولی نیست. احمد با رفتن خودش، همه ما را آتش زد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;&quot;&gt;منبع: بخشی از کتاب ذوالفقار&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blogroga.kowsarblog.ir/فاتح-خرمشهر-شهید-شد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;"><br /><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://lh3.googleusercontent.com/proxy/-qrtgs9SeTI22NJoQ6gpHaS_WZ2NcCgyCp5W2URD-gKf_tPV6u6WGV0hlcQXaUgvOTbo0lq06q9VNDlCq3Q3FGYj4dLUv49r7irO_TRbuxQ" alt="" width="512" height="239" /></span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;">شهید سلیمانی:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;">«من باورم این بود که وقتی خبر شهادت حاج احمد گفته می‌شود، حداقل تیتر همه روزنامه‌های ما این جمله باشد که: «فاتح خرمشهر شهید شد.» همان طوری که بزرگی از ما در ادبیات، در هنر، در هر چیزی از بین می‌رود یا فوت می‌کند، ما بلافاصله برای او تیتری داریم. مثلاً پدر علم ریاضی ایران از دنیا رفت. فکر می‌کنم حقی که احمد به گردن ملت ایران دارد، با حقی که دیگر اندیشمندانی که مورد تجلیل هستند و به حق هم مورد تجلیل بودند، کمتر نباشد و شاید در ابعادی بیشتر باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;">خب، ما با احمد خیلی رفیق بودیم. هرچند من نمی‌دانم احمد بیشتر من را دوست داشت یا من بیشتر او را دوست داشتم. همیشه در ذهنم این بود که‌ای کاش می‌شد من یک طوری به احمد ثابت کنم که چقدر دوستش دارم. فکر می‌کردم بهترین چیزی که می‌تواند این را ثابت کند، این باشد که مثلاً من یک کلیه بدهم به احمد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;"> </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;">وقتی احمد در جمع ما بود، تداعی همه زندگی‌مان را می‌کرد؛ هر چیزی که در زندگی به آن خوش بودیم. چهره باکری را در احمد می‌دیدیم، خرازی را در احمد می‌دیدیم. زین‌الدین را در احمد می‌دیدیم. همت را در احمد می‌دیدیم. خیلی از شهدا را ما در احمد خلاصه می‌دیدیم. شما وقتی یک کسی یادگار همه یادگاری‌هایت است، یادگار همه دلبستگی‌هایت است، یادگار همه بهترین دوران عمرت است، این را از دست می‌دهی، این یک از دست دادن معمولی نیست. احمد با رفتن خودش، همه ما را آتش زد</span></p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000; font-size: 12pt;">منبع: بخشی از کتاب ذوالفقار</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blogroga.kowsarblog.ir/فاتح-خرمشهر-شهید-شد">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blogroga.kowsarblog.ir/فاتح-خرمشهر-شهید-شد#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blogroga.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=902209</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>او که بود که حاج قاسم دلش می خواست در کنار او دفن شود...؟؟</title>
			<link>https://blogroga.kowsarblog.ir/او-که-بود-که-حاج-قاسم-دلش-می-خواست-در-کنار-او-دفن-شود</link>
			<pubDate>13:57:00 +0330 شنبه، 19 بهمن 1398</pubDate>			<dc:creator>حديثه يگانه پور</dc:creator>
			<category domain="main">شهدا</category>
<category domain="alt">دهه فجر</category>			<guid isPermaLink="false">888904@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://alipix.ir/wp-content/uploads/2020/01/mohammadhossein-yousef-elahi-6.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;439&quot; height=&quot;238&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt; شهید «محمّدحسین یوسف الهی» عارفی است که در در واحد اطلاعات عملیات لشکر ۴۱ ثارالله، مراتب کمال الی الله را طی کرد و کمتر رزمنده‌ای است که روزگاری چند با محمدحسین زیسته باشد، اما خاطره‌ای از سلوک معنوی او نداشته باشد. او مصداق سالکان و عارفانی است که به فرموده حضرت روح‌الله (س)، یک شبه ره صد ساله را طی و چشم همه پیران و کهنسالان طریق عرفان را حسرت‌زده قطره‌ای از دریای بی‌انت‌های خود کردند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;شهید حاج قاسم سلیمانی درباره نحوه شهادت شهید محمد حسین یوسف الهی گفته است هنگامی که آن‌ها در اتاق عملیات بودند دشمن در عملیات والفجر هشت دست به حمله شیمیایی می‌زند، او یاران خود را از سنگر خارج کرد و خود به شهادت رسید. او در ادامه و در توصیف این شهید گفت که دوست دارم تا مرا پس از مرگ در کنار او به خاک بسپارید. &lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;اما او که بود که حاج قاسم دلش می‌خواست در کنار او به خاک سپرده شود&lt;/span&gt;؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;همرزمانش می‌گویند حسین از عرفای جبهه بود و زیباترین نماز شب را می‌خواند، ولی کسی او را نمی‌دید، رفیق خدا بود و پرده‌های حجاب را کنار زده بود. حاج قاسم در خاطراتش با این شهید بزرگوار می‌گوید: یک روز با حسین به سمت آبادان می‌رفتیم. عملیات بزرگی در پیش داشتیم. چندتا از کار‌های قبلی با موفقیت لازم انجام نشده بود واز طرفی آخرین عملیاتمان هم لغو شده بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;من خیلی ناراحت بودم. به حسین گفتم: چندتا عملیات انجام دادیم، اما هیچ کدام آنطور که باید موفقیت‌آمیز نبود. این یکی هم مثل بقیه نتیجه نمی‌دهد. گفت: برای چی؟ گفتم:، چون این عملیات خیلی سخت است و بعید می‌دانم موفق بشویم. گفت: اتفاقا ما در این کار موفق و پیروز هستیم. گفتم: در عملیات‌هایی که به آن آسانی بود و هیچ مشکلی نداشتیم نتوانستیم کاری از پیش ببریم آنوقت در این یکی که کلا وضع فرق می‌کند و از همه سخت‌تر است، موفق می‌شویم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;حسین خنده‌ای کرد و با همان تکیه کلام همیشگی‌اش گفت: حسین پسر غلامحسین به تو می‌گویم که ما در این عملیات پیروزیم. می‌دانستم که او بی‌حساب حرفی را نمی‌زند. حتما از طریقی چیزی که می‌گوید ایمان و اطمینان دارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;گفتم: یعنی چه از کجا می‌گویی؟ گفت: بالاخره خبر دارم. گفتم: خب از کجا خبر داری؟ گفت: به ما گفتند که ما پیروزیم. پرسیدم: کی به تو گفت؟ جواب داد: حضرت زینب (س). دوباره سوال کردم؟ با خنده جواب داد: تو چه‌کار داری. فقط بدان بی بی گفت که شما در این عملیات پیروز خواهید شد و من به همین دلیل می‌گویم که قطعا موفق می‌شویم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;هر چه از او خواستم بیشتر توضیح بدهد. چیزی نگفت و به همین چند جمله اکتفا کرد. نیاز هم نبود توضیح بیشتری بدهد. اطمینان او برایم کافی بود. همان طور که گفتم همیشه به حرفی که می‌زد، ایمان داشتم. وقتی که عملیات با موفقیت تمام به انجام رسید. یاد حرف آن روز حسین افتادم و به ایمان و قاطعیتی که در کلامش بود و هرگز از این اطمینان به او پشیمان نشدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;منبع:کتاب حسین پسر غلامحسین&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blogroga.kowsarblog.ir/او-که-بود-که-حاج-قاسم-دلش-می-خواست-در-کنار-او-دفن-شود&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL" style="box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;"><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://alipix.ir/wp-content/uploads/2020/01/mohammadhossein-yousef-elahi-6.jpg" alt="" width="439" height="238" /></p>
<p dir="RTL" style="box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;"> شهید «محمّدحسین یوسف الهی» عارفی است که در در واحد اطلاعات عملیات لشکر ۴۱ ثارالله، مراتب کمال الی الله را طی کرد و کمتر رزمنده‌ای است که روزگاری چند با محمدحسین زیسته باشد، اما خاطره‌ای از سلوک معنوی او نداشته باشد. او مصداق سالکان و عارفانی است که به فرموده حضرت روح‌الله (س)، یک شبه ره صد ساله را طی و چشم همه پیران و کهنسالان طریق عرفان را حسرت‌زده قطره‌ای از دریای بی‌انت‌های خود کردند.</span></p>
<p style="box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">شهید حاج قاسم سلیمانی درباره نحوه شهادت شهید محمد حسین یوسف الهی گفته است هنگامی که آن‌ها در اتاق عملیات بودند دشمن در عملیات والفجر هشت دست به حمله شیمیایی می‌زند، او یاران خود را از سنگر خارج کرد و خود به شهادت رسید. او در ادامه و در توصیف این شهید گفت که دوست دارم تا مرا پس از مرگ در کنار او به خاک بسپارید. <span style="color: #008000;">اما او که بود که حاج قاسم دلش می‌خواست در کنار او به خاک سپرده شود</span>؟</span></p>
<p style="box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">همرزمانش می‌گویند حسین از عرفای جبهه بود و زیباترین نماز شب را می‌خواند، ولی کسی او را نمی‌دید، رفیق خدا بود و پرده‌های حجاب را کنار زده بود. حاج قاسم در خاطراتش با این شهید بزرگوار می‌گوید: یک روز با حسین به سمت آبادان می‌رفتیم. عملیات بزرگی در پیش داشتیم. چندتا از کار‌های قبلی با موفقیت لازم انجام نشده بود واز طرفی آخرین عملیاتمان هم لغو شده بود.</span></p>
<p style="box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">من خیلی ناراحت بودم. به حسین گفتم: چندتا عملیات انجام دادیم، اما هیچ کدام آنطور که باید موفقیت‌آمیز نبود. این یکی هم مثل بقیه نتیجه نمی‌دهد. گفت: برای چی؟ گفتم:، چون این عملیات خیلی سخت است و بعید می‌دانم موفق بشویم. گفت: اتفاقا ما در این کار موفق و پیروز هستیم. گفتم: در عملیات‌هایی که به آن آسانی بود و هیچ مشکلی نداشتیم نتوانستیم کاری از پیش ببریم آنوقت در این یکی که کلا وضع فرق می‌کند و از همه سخت‌تر است، موفق می‌شویم!</span></p>
<p style="box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">حسین خنده‌ای کرد و با همان تکیه کلام همیشگی‌اش گفت: حسین پسر غلامحسین به تو می‌گویم که ما در این عملیات پیروزیم. می‌دانستم که او بی‌حساب حرفی را نمی‌زند. حتما از طریقی چیزی که می‌گوید ایمان و اطمینان دارد.</span></p>
<p style="box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">گفتم: یعنی چه از کجا می‌گویی؟ گفت: بالاخره خبر دارم. گفتم: خب از کجا خبر داری؟ گفت: به ما گفتند که ما پیروزیم. پرسیدم: کی به تو گفت؟ جواب داد: حضرت زینب (س). دوباره سوال کردم؟ با خنده جواب داد: تو چه‌کار داری. فقط بدان بی بی گفت که شما در این عملیات پیروز خواهید شد و من به همین دلیل می‌گویم که قطعا موفق می‌شویم.</span></p>
<p style="box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">هر چه از او خواستم بیشتر توضیح بدهد. چیزی نگفت و به همین چند جمله اکتفا کرد. نیاز هم نبود توضیح بیشتری بدهد. اطمینان او برایم کافی بود. همان طور که گفتم همیشه به حرفی که می‌زد، ایمان داشتم. وقتی که عملیات با موفقیت تمام به انجام رسید. یاد حرف آن روز حسین افتادم و به ایمان و قاطعیتی که در کلامش بود و هرگز از این اطمینان به او پشیمان نشدم.</span></p>
<p style="box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;"> </p>
<p style="box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">منبع:کتاب حسین پسر غلامحسین</span></p>
<p style="box-sizing: border-box; font-family: IRANSans; font-size: 15px;"> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blogroga.kowsarblog.ir/او-که-بود-که-حاج-قاسم-دلش-می-خواست-در-کنار-او-دفن-شود">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blogroga.kowsarblog.ir/او-که-بود-که-حاج-قاسم-دلش-می-خواست-در-کنار-او-دفن-شود#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blogroga.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=888904</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>...شهیدحاج قاسم را از نزدیک ببینیم!!!</title>
			<link>https://blogroga.kowsarblog.ir/شهیدحاج-قاسم-را-از-نزدیک-ببینیم</link>
			<pubDate>11:55:00 +0330 شنبه، 21 دی 1398</pubDate>			<dc:creator>حديثه يگانه پور</dc:creator>
			<category domain="main">شهدا</category>
<category domain="alt">خاطره</category>			<guid isPermaLink="false">879124@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;http://cdn-tehran.wisgoon.com/dlir-s3/1053500x501_1454587178563731.png&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;291&quot; height=&quot;292&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 10pt;&quot;&gt;اسفند سال ۱۳۸۸ بود. مثل هر سال در تالار وزارت کشور برای سالگرد شهیدان آقا مهدی و آقا حمید باکری مراسمی برگزار شده بود. تهران بودم آن روزها. محمودرضا زنگ زد و گفت: «می‌آیی مراسم؟» گفتم: «می‌آیم. چطور؟» گفت: «حتما بیا. &lt;strong&gt;سخنران مراسم حاج قاسم است»&lt;/strong&gt;. مقابل تالار با هم قرار گذاشته بودیم. محمودرضا زودتر از من رسیده بود. من با چند نفر از دوستان رفته بودم. پیدایش کردم و با هم رفتیم و نشستیم طبقه بالا. همه صندلی‌ها پر بود و جا برای نشستن نبود. به زحمت روی لبه یکی از سکو‌ها جایی پیدا کردیم و همان جا نشستیم روی سکو. در طول مراسم با محمودرضا مشغول صحبت بودیم. ولی حاج قاسم که آمد محمودرضا دیگر حرف نمی‌زد. من گوشی موبایلم را درآوردم و همان جا شروع کردم به ضبط کردن سخنرانی حاج قاسم. محمودرضا تا آخر، همین طور توی سکوت بود و گوش می‌داد. وقتی حاج قاسم داشت حرف‌هایش را جمع‌بندی می‌کرد، محمودرضا یک مرتبه برگشت گفت: «حاج قاسم فرصت سر خاراندن هم ندارد. این کت و شلواری را که تنش هست می‌بینی؟ باور کن این را به زور قبول کرده که برای مراسم بپوشد و الا همین قدر هم وقت برای تلف کردن ندارد!»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 10pt;&quot;&gt;موقع پایین آمدن از پله‌ها به محمودرضا گفتم: «نمی‌شود حاج قاسم را از نزدیک ببینیم؟» گفت: «من خجالت می‌کشم توی صورت حاج قاسم نگاه کنم؛ بس که چهره‌اش خسته است.» پایین که آمدیم، موقع خداحافظی با دیالوگ مشهور سلحشور در فیلم آژانس شیشه‌ای به او گفتم: «این شما، اینم مربی‌تون!» دلخور شدم که قبول نکرد برویم حاج قاسم را از نزدیک ببینیم. محمودرضا خودش هم همین طور بود؛ همیشه خسته. پرکار بود و به پرکاری اعتقاد داشت. می‌گفت: «من یک بار در حضور حاج قاسم برای عده‌ای حرف می‌زدم. گفتم من این طور فهمیده‌ام که &lt;span style=&quot;color: #ff6600;&quot;&gt;خداوند شهادت را به کسانی می‌دهد که پر کار هستند&lt;/span&gt; و شهدای ما در جنگ این طور بوده‌اند. حاج قاسم حرفم را تایید کرد و گفت: بله همین بود».&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;&quot;&gt;منبع: کتاب تو شهید نمی شوی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blogroga.kowsarblog.ir/شهیدحاج-قاسم-را-از-نزدیک-ببینیم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://cdn-tehran.wisgoon.com/dlir-s3/1053500x501_1454587178563731.png" alt="" width="291" height="292" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 10pt;">اسفند سال ۱۳۸۸ بود. مثل هر سال در تالار وزارت کشور برای سالگرد شهیدان آقا مهدی و آقا حمید باکری مراسمی برگزار شده بود. تهران بودم آن روزها. محمودرضا زنگ زد و گفت: «می‌آیی مراسم؟» گفتم: «می‌آیم. چطور؟» گفت: «حتما بیا. <strong>سخنران مراسم حاج قاسم است»</strong>. مقابل تالار با هم قرار گذاشته بودیم. محمودرضا زودتر از من رسیده بود. من با چند نفر از دوستان رفته بودم. پیدایش کردم و با هم رفتیم و نشستیم طبقه بالا. همه صندلی‌ها پر بود و جا برای نشستن نبود. به زحمت روی لبه یکی از سکو‌ها جایی پیدا کردیم و همان جا نشستیم روی سکو. در طول مراسم با محمودرضا مشغول صحبت بودیم. ولی حاج قاسم که آمد محمودرضا دیگر حرف نمی‌زد. من گوشی موبایلم را درآوردم و همان جا شروع کردم به ضبط کردن سخنرانی حاج قاسم. محمودرضا تا آخر، همین طور توی سکوت بود و گوش می‌داد. وقتی حاج قاسم داشت حرف‌هایش را جمع‌بندی می‌کرد، محمودرضا یک مرتبه برگشت گفت: «حاج قاسم فرصت سر خاراندن هم ندارد. این کت و شلواری را که تنش هست می‌بینی؟ باور کن این را به زور قبول کرده که برای مراسم بپوشد و الا همین قدر هم وقت برای تلف کردن ندارد!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: 10pt;">موقع پایین آمدن از پله‌ها به محمودرضا گفتم: «نمی‌شود حاج قاسم را از نزدیک ببینیم؟» گفت: «من خجالت می‌کشم توی صورت حاج قاسم نگاه کنم؛ بس که چهره‌اش خسته است.» پایین که آمدیم، موقع خداحافظی با دیالوگ مشهور سلحشور در فیلم آژانس شیشه‌ای به او گفتم: «این شما، اینم مربی‌تون!» دلخور شدم که قبول نکرد برویم حاج قاسم را از نزدیک ببینیم. محمودرضا خودش هم همین طور بود؛ همیشه خسته. پرکار بود و به پرکاری اعتقاد داشت. می‌گفت: «من یک بار در حضور حاج قاسم برای عده‌ای حرف می‌زدم. گفتم من این طور فهمیده‌ام که <span style="color: #ff6600;">خداوند شهادت را به کسانی می‌دهد که پر کار هستند</span> و شهدای ما در جنگ این طور بوده‌اند. حاج قاسم حرفم را تایید کرد و گفت: بله همین بود».</span></p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">منبع: کتاب تو شهید نمی شوی</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blogroga.kowsarblog.ir/شهیدحاج-قاسم-را-از-نزدیک-ببینیم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blogroga.kowsarblog.ir/شهیدحاج-قاسم-را-از-نزدیک-ببینیم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blogroga.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=879124</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>سردار پابرهنه جنگ...!!!</title>
			<link>https://blogroga.kowsarblog.ir/سردار-پابرهنه-جنگ</link>
			<pubDate>21:48:00 +0330 شنبه، 7 دی 1398</pubDate>			<dc:creator>حديثه يگانه پور</dc:creator>
			<category domain="main">شهدا</category>
<category domain="alt">خاطره</category>			<guid isPermaLink="false">872492@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;http://fars.navideshahed.com/files/fa/news/1396/11/29/200555_739.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;398&quot; height=&quot;262&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;بعد از پایان عملیات والفجر8 ، نتوانستند او را شناسایی کنند . تلفنی با مادرش تماس گرفته بودند تا یک نشانه ای برای شناسایی علی اکبر بگیرند . گفته بود:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;- روی کمرش یه خال هست همون نشونیش باشه .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;بچه ها پشت تلفن گریه شون گرفته بود که جنازه از کمر به بالا ندارد !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;یه کف پاهای جنازه که نگاه کردم او را شناختم ، خود حاج علی اکبر بود!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;توی والفجر 8 از اول پاهاشو برهنه کرده بود . نخلستان های اروند پر از خار و سنگ بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;همون موقع بهش گفته بودم : چرا پاهات رو برهنه کردی ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;- &amp;#8220;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt; کربلا منطقه ای است که حتما باید با پاهای برهنه بری زیارت امام حسین (ع) ، پا باید برهنه باشه &amp;#8230;&lt;/span&gt; &amp;#8220;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;آن موقع حرف هایش را درست نفهمیده بودم . اما بعد از شهادتش یک لقب براش انتخاب کرده بودند :&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;سردار پا برهنه جنگ .&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;&quot;&gt;منبع : خلاصه خلوص واحد شهدا - خاطرات شهدای فارس&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blogroga.kowsarblog.ir/سردار-پابرهنه-جنگ&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://fars.navideshahed.com/files/fa/news/1396/11/29/200555_739.jpg" alt="" width="398" height="262" /><br /><span style="font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">بعد از پایان عملیات والفجر8 ، نتوانستند او را شناسایی کنند . تلفنی با مادرش تماس گرفته بودند تا یک نشانه ای برای شناسایی علی اکبر بگیرند . گفته بود:</span><br /><span style="font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">- روی کمرش یه خال هست همون نشونیش باشه .</span><br /><span style="font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">بچه ها پشت تلفن گریه شون گرفته بود که جنازه از کمر به بالا ندارد !</span><br /><span style="font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">یه کف پاهای جنازه که نگاه کردم او را شناختم ، خود حاج علی اکبر بود!</span><br /><span style="font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">توی والفجر 8 از اول پاهاشو برهنه کرده بود . نخلستان های اروند پر از خار و سنگ بود</span><br /><span style="font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">همون موقع بهش گفته بودم : چرا پاهات رو برهنه کردی ؟</span><br /><span style="font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">- &#8220;<span style="color: #0000ff;"> کربلا منطقه ای است که حتما باید با پاهای برهنه بری زیارت امام حسین (ع) ، پا باید برهنه باشه &#8230;</span> &#8220;</span><br /><span style="font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">آن موقع حرف هایش را درست نفهمیده بودم . اما بعد از شهادتش یک لقب براش انتخاب کرده بودند :</span><br /><span style="font-size: 10pt;"><strong><em><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">سردار پا برهنه جنگ .</span></em></strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; color: #000000;">منبع : خلاصه خلوص واحد شهدا - خاطرات شهدای فارس</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blogroga.kowsarblog.ir/سردار-پابرهنه-جنگ">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blogroga.kowsarblog.ir/سردار-پابرهنه-جنگ#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blogroga.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=872492</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
